برای پنجمین بار همون شماره به گوشیت زنگ میزنه،این بار کنجکاو میشی و جواب میدی ..
یه صدای آشنا با حرفایی که رنگ و بوی جدیدی داره ..
و از اون روز زندگیت به کل عوض میشه !
هیچ وقت فکرشُ نمیکردی دانشگاهی که از روز اول هر لحظه شُ با بغض و دلخوری گذروندی و به خاطرش حتی تحقیر شدی سکویی برای صعودت بشه . حتی تو خواب هم نمیدیدی قبول کردن مسئولیت کلاس های حل تمرین بچه های کاردانی همون دانشگاه سطح پایین ، سابقه ی خوبی برات بشه و حتی تو آینده ات تاثیر بذاره. حتی یک درصد احتمال نمیدادی کار کردن 2 هفته ای تو اون آموزشگاه کنکور یا تدریس رباتیک به بچه های ابتدایی باعث شه انقدر به چشم بیای و خیلی اتفاقای در ظاهر بی ارزش دیگه ..
یهو شوکه میشی...با این که خوشحالی ولی از خودت بدت میاد که چرا زودتر اقدام نکردی و تا الان وقتتُ هدر دادی ..
ولی همین که برای اولین بار اون حس رضایت از خودت رو تو قلبت حس میکنی یک دنیا ارزش داره ..
دیگه همه چیز عوض شده !
از اون روز به بعد دیگه از اون پاستـیـــل غر غرو و بی اراده خبری نیست ... حالا دیگه پاستـیـــل سمبل سیگنال های منفی نیست و نارضایتی هاش از بین رفته ... الان پر از انرژی ِ و برای رسیدن به اهداف خودش و همکاری با اطرافیانش یک ثانیه هم آروم نمیشینه !
اصلا انگار تک تکِ روزهای زندگیش آماده ش میکردن برای رسیدن به اون روز خاص ..
و رسالت من اين خواهد بود