تبليغاتX
Daisypath Graduation tickers دخـتـــر ِ پاستـیــــــلـی
تو یکی از روزای بهار با صدای ویبره ی گوشیت بیدار میشی چون شماره رو نمیشناسی گوشیتُ سایلنت میکنی و مشغول کارای روزانه ات میشی تا زودتر بری کتابخونه و به بدبختی های درسیت برسی ..

برای پنجمین بار همون شماره به گوشیت زنگ میزنه،این بار کنجکاو میشی و جواب میدی ..

یه صدای آشنا با حرفایی که رنگ و بوی جدیدی داره ..

و از اون روز زندگیت به کل عوض میشه !

هیچ وقت فکرشُ نمیکردی دانشگاهی که از روز اول هر لحظه شُ با بغض و دلخوری گذروندی و به خاطرش حتی تحقیر شدی سکویی برای صعودت بشه . حتی تو خواب هم نمیدیدی قبول کردن مسئولیت کلاس های حل تمرین بچه های کاردانی همون دانشگاه سطح پایین ، سابقه ی خوبی برات بشه و حتی تو آینده ات تاثیر بذاره. حتی یک درصد احتمال نمیدادی کار کردن 2 هفته ای تو اون آموزشگاه کنکور یا تدریس رباتیک به بچه های ابتدایی باعث شه انقدر به چشم بیای و خیلی اتفاقای در ظاهر بی ارزش دیگه ..

یهو شوکه میشی...با این که خوشحالی ولی از خودت بدت میاد که چرا زودتر اقدام نکردی و تا الان وقتتُ هدر دادی ..

ولی همین که برای اولین بار اون حس رضایت از خودت رو تو قلبت حس میکنی یک دنیا ارزش داره ..

دیگه همه چیز عوض شده !

از اون روز به بعد دیگه از اون پاستـیـــل غر غرو و بی اراده خبری نیست ... حالا دیگه پاستـیـــل سمبل سیگنال های منفی نیست و نارضایتی هاش از بین رفته ... الان پر از انرژی ِ و برای رسیدن به اهداف خودش و همکاری با اطرافیانش یک ثانیه هم آروم نمیشینه !

اصلا انگار تک تکِ روزهای زندگیش آماده ش میکردن برای رسیدن به اون روز خاص ..



+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390 14:2 توسط پاستیــــــل

 

خوشحال میشم نظر دوستانی که وی پی ان یا فیلتر شکن دارن رو در مورد این ویدئو  بدونم!

البته شاید برای بعضیا تکراری باشه...

میخوام بدونم مشکل از منه یا...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 19:36 توسط پاستیــــــل |

از یه کامنت و مسیجایی که برام اومد فهمیدم امشب شب آرزوهاس!

رفتم سراغ بک آپ وبلاگم. اصلا فکرشُ نمیکردم به همه ی آروزهایی که کمتر از یک سال زمان برای برآورده شدن نیاز داشتن رسیده باشم!! حتی آرزوهایی که برای اطرافیانم داشتم...

آخریش دیروز برآورده شد!!

یه جورایی هنگ کردم !! نمیدونم چی باید بنویسم !!

امشب برای همه ی دوستای خوبم سلامتی،موفقیت،آرامش و عشق حقیقی آرزو میکنم.




+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 22:15 توسط پاستیــــــل |


امــروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود :)

نزدیک بود یه اشتباه خیلی بزرگ مرتکب بشم که خدای مهربونم نذاشت.

بهتره بگم امروز از یه تفکر غلط رها شدم و از این بابت واقعا به خودم و وجود خودم افتخار کردم.

بذار هر کی هر چی میخواد بگه و فکر کنه ... خوشحالم که حداقل به اندازه ی 21 سالی که عمر کردم فلسفه ی زندیگمُ شناختم.

این یه نعمت بزرگه که برای اثبات خودم احتیاجی به بوق و کرنا ندارم :)


+ بابت این همه سال که به خاطر اعتماد بنفس نداشتنم خودمُ عذاب دادم به خودم مدیونم!




+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 22:32 توسط پاستیــــــل |

یادتونه گفتم آدرس اینجا رو به یه آشنای حقیقی دادم؟

امروز تولدشه:)

دُکی عزیزم،تولدتُ تبریک میگم و بهترینها رو برات آرزو میکنم.میدونم همیشه بهترین بودی ولی من بازهم آرزو میکنم در ادامه ی راهی که پیش رو داری موفق،سربلند و بهترین باشی و به همه ی اهداف بزرگت برسی.

ببخش که انقدر قلمم ضعیفه و نمیتونم اونجور که لایقته بنویسم...با این که نمیدونم هنوز اینجا رو میخونی یا نه،ولی ادامه ی مطلب منحصرا مال خودته.پسوردشم اسم حقیقیته.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390 14:47 توسط پاستیــــــل |

فردا روز خیلی مهمیه ... یه امتحان خیلی خیلی مهم دارم ... از الان کم آوردم !!

خدایا خودت کمکم کن :-s



+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390 21:24 توسط پاستیــــــل

یکی بیاد جلوی منو بگیره...
الانه که وسط کتابخونه خون و خونریزی راه بندازم...
دختر پررو پشت کنکوری به قول خودش تا حالا پاشو تو دانشگاه نذاشته ها... بعد با اعتماد به نفس کامل رفته بالا منبر میگه "علوم پایه خیلی اسونتر از مهندسی و مدیریته. اصلا درس خوندن ندار که،همش عشق و حاله واسه همین کلا بی ارزشه...
مخصوصا اگه ریاضی باشه...
چارتا فرمول حفظ میکنن مدرک میگیرن!! اگه کاربردی باشه که دیگه هیچی،گلابی به معنای واقعی!! اصلا بچه های این رشته معنای درس خوندن نمیفهمن..."
دور و وریاشم کله تکون میدن و حرفاشو تایید میکنن!!
یعنیا خدا به من و این دختره رحم کنه دیگه نبینمش...
+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390 10:7 توسط پاستیــــــل |


آقایون

یه سوال داشتم !

حس نمیکنید خیلی رقت انگیز و مشمئز کننده و دور از انسانیت و چیپ و حال به هم زن و ... وقتی عین انسان های اولیه به جون هم میوفتید و دعوا راه میندازید؟؟

یعنی شما تهِ مردونگی هستید وقتی با قفل فرمون میزنین مغز یه بنده خدا رو میارین تو دهنش !! یا مهتابی رو میکوبونین تو سر طرف و بعدش حلش میدید رو خورده شیشه ها !! یا با جای چاقو رو بازو و گونتون پز میدین !! یا در مورد تعداد بینی هایی که شکستید و مقدار دیه هایی که واسه دندونایی که تو دهن مردم خورد کردید کنفرانس میدید!! یا از زیبا ترین الفاظ استفاده میکنید که بگید خیلی ناموس پرستید و عمرا بذارید کسی به آبجیتون (مجاز از خواهر،هم دانشگاهی،دختر همسایه و...) چپ نگاه کنه !!

نه، الان یعنی شما خیلی جنتلمن و همه چیز تمومید ؟!!

کی گفته با این چیزا ارزشتون جلوی پارتنر یا مثلا دخترای محلتون رفت بالا!!




+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390 14:13 توسط پاستیــــــل |


متنفرم از پسرایی که با دل خون چشمای پر از اشک میگن:

" دوست دخترم منُ فقط واسه سـ.کـ.س میخواست " !!!

:-&




+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 16:58 توسط پاستیــــــل |

از اول ترم تا حالا شونصد هزارتا مقاله و تحقیق دادم ولی حتی یه دونه اش به رشته ام ربط نداشته!! البته به گرایش دکتری استادامون به شدت ربط داشته ها !!

الانم داشتم یه مقاله تایپ میکردم (همون کپی-پیست خودمون!) گفتم بیام آپ کنم...

امروز برای من یه روز خاصه... سالها پیش خدا خوشبختیه منو تو همین روز تضمین کرد. امروز تولد کسیه که با فکر کردن به حضورش همه ی کمبودها و ناراحتی ها و غصه ها و ... از یادم میره...


نیم ساعته زل زدم به مانیتور ولی نمیدونم چه جوری و با چه کلمه ای بزرگیشُ بیان کنم!!

اصلا چیزی نگم بهتره :دی

تولدت مبارک مامی :-x :-*


+ بیخیال خودآزاری ذکر شده در پست قبل! گفته بودم روانیه این آهنگ وبلاگمم ؟!



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 19:33 توسط پاستیــــــل |